و حالا من هرشب با آسمانِ کوچک خود ميخوابم
و صبحها با آسمان کوچکم بيدار ميشوم
خورشيدِ آسمان من لبخندِ توست!
اين آسمان عجيب بوي تو راميدهد...
اي مهربانترين مهربانم!
به اندازهي همهي آسمانهايت دوستت دارم
و حالا من هرشب با آسمانِ کوچک خود ميخوابم
و صبحها با آسمان کوچکم بيدار ميشوم
خورشيدِ آسمان من لبخندِ توست!
اين آسمان عجيب بوي تو راميدهد...
اي مهربانترين مهربانم!
به اندازهي همهي آسمانهايت دوستت دارم

نه وصل مي خواهم ، نه شيريني لحظه ي ديدار!
تو را مي خواهم...
در دلم چيزي است نه به قول سهراب مثل خواب دم صبح
چيزي که نميدانمش چيست
دلم هم دويدن تا ته دشت را نمي خواهد
گفتم که دلم تو را مي خواهد
حالا هر جاي اين دنيا و آن دنيا هستي پاشو بيا
بيا تا در اين آخرين بعد از ظهر ارديبهشتي چايي با هم بخوريم ، بي هيچ بهانه اي بخنديم به دنيا و بازيهايش
منتظرم...
بيا...

*باد بازيگوش بادبادک را
بادبادک ، دست کودک را
هر طرف مي برد
کودکي هايم
با نخي نازک به دست باد آويزان!
*قيصر امين پور

و در کدام بهار درنگ خواهي کرد
و سطح روح پر از برگ سبزخواهد شد...

همان دم که تو را ديدم مهرت بر دلم نشست
هرچند کوتاه، هر چند در خواب!
همان لحظه که خنديدي همه ي دنيا به لبخندت گره خورد
ومن اين روزها چه بي دليل مي خندم !
چه سر به هوا شده ام!
خوشم به زنگ صداي خنده ات که در همه ي وجودم پيچيده
تو چي؟
هنوز داري مي خندي؟
.
.
.
بخند،هرچند کوتاه، هر چند در خواب!
اما ابری نیست
بالادست باد،بالادست برهنه ی باد
باید منزل کسی باشد.
.
.
.
حواس بی قرار مرا ببین!
ما گم شده ایم این جا
این جا دور است،نابهنگام است
ما تنهاییم،می ترسیم.
*سید علی صالحی
پ.ن:ما سالهاست که گم شده ایم کجا و چگونه مهم نیست مهم این است، نه درد این است که بارها راه را به تو نشادن دهند و تو کور و کر باز هم بیراهه روی...دلم بدجوری برای خودم می سوزد !
من حقیقتا می ترسم...
درست ساعت 12
امشب کلی هدیه قشنگ گرفتم...
هدیه مولای خوبم:
بزرگی پروردگار نزد تو پدیده ها را در چشمت کوچک می نماید.
هدیه حضرت حافظ:
برید باد صبا دوشم آگهی آورد که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد
به مطربان صبوحی دهیم جامه چاک بدین نوید که باد سحرگهی آورد
بیا بیا که تو حور بهشت را رضوان در این جهان ز برای دل رهی آورد
...
هدیه حضرت مولانا:
از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او بیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه رویی
چو آن عمر عزیز آمد چرا عشرت نمی سازی چو آن استاد جان آمد چرا تخته نمی شویی
اگر کفری و گر دینی اگر مهری و گر کینی همو را بین همو را دان یقین می دان که با اویی
...
و اما هدیه سهراب عزیز:
مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوقر وارونه چتر
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
ونه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام.
مانده تا مرغ سر چینه اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آنست که برخیزم
رنگ را بر دارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.
خدایا لحظه هایم را مبارک گردان به عظمت و مبارکی لحظه ای که عاشفانه از روح خود در روح من دمیدی!
آمین.
پس چرا ما که از آنها می گوییم
شبیه آنها نیستیم؟
درخت را که بلد شدیم حرف از یادمان رفت.
خرد چند قدم بالا تر از لال شدن است از خرد دست بشوییم و حرف بزنیم....
وقتی با تو گفت و گو دارم کودکی اشیا به من بر می گردد.
دنیا ساده می شود و حزن سادگی مرا تا شیطنت تا طنز بالا می برد.
آن وقت دلم می خواهد منطق خودم را با تمام صبحانه های خوب قاطی کنم.
دلم می خواهد درها را روی زمین بخوابانم چون از ایستادن خسته شده ام...
این جور وفتها من از خود زندگی پهن ترم و دستم به همه ریگهای دنیا می رسد
این جور وقتها من ناهار را یک ساعت بعد از واقعیت می خورم.
معمولا روی پله های جمعه می نشینم و 3/4 قناری را می شنوم.
من برای زندگی خودم را اندازه گرفته ام
یک پنجره و نیم طول خوشی های من است...
پ.ن:یادداشت های سهراب سپهری